عصر یک روز مزخرف پاییزی در یکی از محلههای جنوبی تهران، محمد علی رمضانپور ملتمسانه برای یادگیری روش دو لایه کردن توپ پلاستیکی از اقصی نقاط بدن دوستش سعید آویزان بود. در همان لحظه نویسندهای در نیویورک پس از یک مشاجرهٔ لفظی با همسرش در کرافت پارک به خانه بازگشته بود. پشت میز تحریرش نشسته و در حالی که پک عمیقی به سیگارش میزد و عصبی به نظر میرسید، مشغول خلق شخصیت داستانی ناقص الخلقهاش «هولدن کالفیلد» بود. درست در همان لحظه اسپرمی با یک کروموزوم Y متعلق به آقای «م» در تخمک همسرش خانم «ش» قرار گرفت.
نه ماه بعد...
هولدن کالفیلد به دنیا آمد.
پس از گذشت حدود بیست و یک سال از عصر آن روز مزخرف پاییزی، هولدن کالفیلد اینجا مینویسد. از زندگی و همهٔ متعلقاتش، و البته مرگ...
همین!
بدون که نوشتههات رو دنبال خواهم کرد. اگر یه وقت کامنت نذاشتم.
این قضیه کامنت گذاشتن رو هم کاملا درک میکنم چی میگی.
همین که شروع به نوشتن کردی و میدونم که میتونی دائم بنویسی، عـــــالیه! اینو از من داشته باش؛ اگر ۱۰۰ تا پست هم نوشتی و کامنت نخورد، باز هم بنویس. بالاخره یه روزی، چند نفر هم که شده (که من معتقدم بیشتر از این خواهد بود) میان سراغِ من و تو و یه کم ما رو میفهمن ;)
قلمتو دوست دارم
ایشالا چرخش واست بچرخه
خوشم اومد...:):)