می پرسم: نظرت چیست کمی توی پارک قدم بزنیم؟ می گویی: خوب ست، برویم! دست های هم را می گیریم و قدم هامان را آرام و هماهنگ با هم برمی داریم. نا امیدانه فکر می کنیم شاید زمان هم با ما همگام شود و آرام تر این لحظات را به پیش برد. درخت ها از همیشه سبز ترند. انگار در تابستان بهار شده باشد. توی هوا نسیم خنکی می پیچد که به جای موهایم که در زیر روسری مدفونند، قلبم را نوازش میدهد.
نگاهم می کنی، سرم را پایین می اندازم. روی لبهایم لبخند است. گوشه ی پارک روی نیمکتی کوچک مینشینیم بالای سرمان درختهای بید مجنون ایستاده اند، با موهای افشانی که باد هرچه قدر بخواهد میتواند تکان تکانشان دهد و آنها هم هیچ نمی گویند. سرم را بالا میگیرم تا تو هم نگاهشان کنی. به جای درختها به من چشم می دوزی، می گویم: درختها را ببین! سرت را بالا می کنی و من می گویم: چه قدر خوبند! هم را نگاه می کنیم. تک تک سلولهایمان خنکای صبح را به درون خود میکشند و ما را از خوشی و آرامش سرشار می کنند. آفتاب را میشود آن روبرو دید، خورشید خانم قصه ها! دست می کشم بر دستانت و به سر انگشتانت خیره می شوم. روی زمین اینجا و آنجا کلاغ ها پرسه می زنند، می گویم: کلاغ ها را نگاه کن! نگاهشان می کنی با چشمان مهربانت.
شنیدن صدای تو در میان سکوت درختان دوست داشتنی، برایم لذت بخش ترین اتفاق دنیاست، شروع می کنی به حرف زدن، آنقدر توی امواج صدایت غرق می شوم که نتوانم تشخیص بدهم آن چه می گویی یک لطیفه راجع به یک کلاغ ست نه ترانه ایی آسمانی و شعری موزون. صدایت از همیشه لطیف ترست و نزدیک تر. ادای خانم کلاغه را در می آوری و من دلم میخواهد همان جا، همان لحظه در آغوش بگیرمت تا بدانی چه قدر دوستت می دارم. مسحور صدایت شده ام! لطیفه که تمام میشود، خیره به چهره ام میشوی تا ببینی که می خندم، اما من تنها همان لبخند آرام را بر چهره ام دارم. می گویی: میدانم اصلا خوب تعریفش نکردم! جواب می دهم: چرا! و سرم را می چسبانم به بازو و شانه ات.
آه، چه قدر دلم می خواست همین جا، در همین لحظه سه تایی باهم می ماندیم، من و تو و زمان. اما یکی از ما از طبیعتش جدا نشد و به رفتن ادامه داد و خوشبختانه آن یکی زمان بود، نه ما!