نــاتــور دشـــت
دستنوشته‌های هولدن کالفیلد و جین گالاگر
۱۳۹۱ آذر ۱۴, سه‌شنبه

از کوچه که زدم بیرون مسیر درخت‌های نارنج پیاده رو رو پیش گرفتم و رفتم سمت آخرین دو تا درخت سر پیچ که سرشون رو تو سر هم کردن و پاتوق نزدیک خونه برای سیگار کشیدن ان. طبق معمول دائمن هم حواسم بود کسی نبیندم که یهو از سر پیچ چرخید اومد تو. هول شدم اومدم سیگار رو بندازم که گفت نندازش بابو. این "بابو" رو من هم بهش میگفتم، وقتی که هنوز همه چی جوری نشده بود که مجبور بشم بدون لهجه حرف بزنم و به "بابو" بگم "بابا".
اورکت سبز امریکایی ش رو پوشیده بود و ریشش رو هم طبق معمول سال‌های خدمتش تو ارتش، شیش تیغه کرده بود. و این یعنی حالش خوب بود. مردد بین انداختن و پک زدن سیگار بودم. نگاه معمولی ای داشت، ولی من سختم بود جلوش سیگار بکشم. دستم رو بردم جیب پشتی شلوارم، کیف جیبی م رو درآوردم، باز کردم جلوش و یه نخ وینستون لایتی که بین کیف صاف صاف شده بود رو با انگشت نشون دادم؛ سیگار میکشی بابو؟ گفت ترک کرده. یادم اومد دو سه سال آخر نمی‌کشید.
گفت چقد عوض شدی. گفتم ولی تو از وقتی مُردی اصن عوض نشدی. و سعی کردم لحن ام جوری باشه که انگار کار اشتباهی کرده که مُرده. یه لبخند آرومی زد، منم چشامو تنگ کردم و یه پک عمیق به سیگار زدم و انداختم تو جوب. انگار که تازه دو ش افتاده باشه با همون لبخندش پرسید: سیگار میکشی؟ از گوشه ی سمت چپ لبم دود رو دادم بیرون و گفتم حالم زیاد خوب نیس. اينو هم جوری گفتم که همیشه دلم میخاست اگه بود بهش میگفتم. گفتن حال بدی به بابات، طوری که لازم نباشه توضیح بدی و فقط بگی حالم زیاد خوب نیس بابا.
گفت چقد عوض شدی. گفتم همه چی عوض شده. گفت دندونات زرد شده ممدلی. گفتم تو که زنده بودی خمیردندون ها فقط"جدید" بودن، حالا علاوه بر "آنتی باکتریال" بودن، بهت "اعتماد به نفس" هم میدن. گفت مواظب خودت و مامان و نعيم باش، من باید برم. نپرسیدم کجا. و باهام دست داد. دستاش مث همیشه گرم و زبر بود.
رفتم سر پیچ، به اولین تاکسی گفتم ستاد و سوار شدم. تو تاکسی دستی که گذاشته بودم تو دستش رو بو کردم، بوی سیگار میداد. بعد هر چی فکر کردم یادم نيومد به کسی گفته باشم دلم میخاست اسمم ممدلی باشه.

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه
نوستالژیای مرگ مکرر

دلتنگ گذشته نمی‌شم، فقط اگر قرار باشه دلتنگ چیزی بشم، اون شب تابستونه که با نيما و نادر تو حیاط خوابیده بودیم، به آسمون نگاه می‌کردیم و راجع به هستی حرف می‌زدیم. بعد نيما گفت: معلم مون میگه زیاد به این چيزا فک نکنید، کافر می‌شید. بعد سه تایی پتو کشیدیم رو سرمون و خوابيدیم.
همین.

۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه
اصلن من به گُمانم آنجا آسمان هم آبی‌تر باشد

یه نقشه ی جهان خریدم و بالای تختم به دیوار اتاق زدم. اونقدری پایین زدم ش که دم دست باشه و لازم نباشه رو تخت کش بیام یا بلند شم. هر از گاهی که چشمم بهش میافته شروع می‌کنم به بازی کردن. دستم رو میزارم هر جای نقشه که میخام و حالا فرقی نمی‌کنه، با چشمای بسته یا باز میرم اونجا. تو خیابون‌های نیویورک قدم میزنم، میرم پراگ، غنا، روسیه، دور دور تو امریکای جنوبی، آفریقا.
بازی خوبیه. تجربه ی من بهم نشون داده بازی کردن هام با همه چی به نتیجه میرسه.

۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه
برای شروعی دوباره، با اشتیاق و تردید

باید از مغز استخوان ها
سخنی سرود
از دردِ مغزِ استخوان ها

-ابراهیم منصفی

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه
مرشد و مارگریتا
مسیرطولانی سالن خروج «رفتن‌گاه» مهر آباد را بی‌دلیل سراسیمه بیرون آمدم و با سراسیمگی موجّهی برای برداشتن چمدان‌های جا مانده‌ام برگشتم. درب خروجی سالن در تصرف یک مامور نیروی انتظامی بود که روی یکی از همین صندلی‌های فایبرگلس معمولی نشسته بود. بر خلاف سایر همکارانش مؤدبانه مانع ورودم به سالن شد. موضوع را برایش توضیح دادم و با ورودم موافقت کرد. پنج - شش قدمی بیشتر دور نشده بودم که صدای نسبتن بلندی گفت: «کتابی هم که می‌خونید خیلی خوبه!». نگاهم روی کتاب «ناتور دشت» که در دستم بود برگشت.

اولین بار بود کتابی را، که به پیشنهاد بچه‌های وبلاگستان یکی دو سال پیش خریده بودم، می‌خواندم. تازه وبلاگ نویسی را شروع کرده بودم و چند نفری بعد از خواندن پست‌های کوتاه وبلاگم، شخصیتم را به قهرمان رمان ناتور دشت، «هولدن کالفیلد» تشبیه می‌کردند. سرخوش از اینکه بالاخره یک نفر، حالا هر چه قدر خیالی و حاصل تخیلات یک نویسنده، در دنیا دغدغه‌های مرا دارد، به کتاب فروشی رفته و کتاب را خریده بودم. اما تا چند روز قبل از آن سفر فرصت نکرده بودم آن را بخوانم. بعد از شروع کتاب به رغم عادت کتاب خوانی آن روز‌ها، که صرفا لذت یک داستان را در پایانش می‌دیدم، کتاب را به آهستگی و با دقت مطالعه می‌کردم. هر چه بود این داستان کسی بود که شبیه من بود، یا من شبیه‌اش بودم. همین بود که در طول پرواز هم کتاب را همراه داشتم و می‌خواندم.

نگاهم را سمت صدا برگرداندم. لبخندی که هیچ شباهتی به لبخندهای ساختگی نداشت روی لبم نقش بست. با اشارهٔ دست مراتب تشکر خودم را نشان دادم و به طرف چمدان‌ها که روی نوار نقاله؛ مثل کودکانی سرگردان که سوار بر چرخ و فلک به دنبال والدین خود چشم چشم می‌کنند تا پیاده شوند، رفتم. چمدان‌ها را برداشتم و باز با سراسیمگی بی‌دلیلی به سرعت از سالن خارج شدم. این بار لبخندی تصنعی تحویل‌‌ همان مامور، که حالا احساس صمیمت بیشتری با او می‌کردم دادم و یک «ارادتمند» مسخره و کاملا بی‌ربط چاشنی‌اش کردم تا شاید از ساختگی بودن لبخندم بکاهم.

آن سفر خوب، که برای دیدار یک دوست خوب‌تر بود، پنج – شش روزه تمام شد. در فاصله همین چند روز ناتور دشت هم به واسطهٔ داستان گیرایش تمام شد. و البته عمر نویسنده‌اش هم. برای برگشت می‌بایست به‌‌ همان رفتن‌گاه می‌رفتم. بر حسب تصادف، اتفاق، شانس، یک رویداد طبیعی یا هر چیز دیگر که اسمش را بگذاریم باز‌‌ همان مامور؛ که ترجیح می‌دهم اینجا او را دوست بنامم، را دیدم. در فاصلهٔ کوتاهی که به پرواز مانده بود راجع به کتاب صحبت کردیم که صدای لعنتی و آشنای «دینگ، دینگ، دینگ» صحبتمان را قطع کرد و با سماجت مرا به سمت جایگاه فرا خواند. قبل از اینکه کاملن برای رسیدن به جایگاه از زمین کنده شوم، با‌‌ همان لحن دوستانه که هیچ نشانی از تکبر و خودپسندی در آن نبود گفت: «ناتور دشت خیلی کتاب خوبیه، سالینجر هم چند روز پیش عمرشو داد به شما» و در حالی که با انگشت سبابه‌اش به کتاب توی دستم اشاره می‌کرد ادامه داد: «اما بعد از این من یه کتاب خوندم که دیگه بعدش هیچ کتابی نتونستم بخونم». با عجله پرسیدم: «چه کتابی؟». جواب داد: «مرشد و مارگریتا، میخاییل بولکاگف». تشکر و خداحافظی کردم و به سمت جایگاه دویدم.

همهٔ این‌ها را نوشتم تا بگویم حدود یک ماه پیش با خط زدن کافه نشینی از لیست عادات هفتگی، جابجایی با وسایل نقلیهٔ عمومی، پیاده روی و... پس از یک سال موفق به خرید مرشد و مارگریتا شدم. خواندن آن کتاب حجیم کمتر از آنچه فکر می‌کردم طول کشید و لذتش بیش از آنچه که انتظار داشتم بود. بعد از اتمام داستان و خارج شدن از خلسهٔ یکی دو روزه‌اش، تصویر مبهم آن دوست در ذهنم نقش بست. نمی‌دانم آن سرباز وظیفه که به واسطه تحصیلاتش درجه گروهبانی را بر دوش می‌کشید و من حتی فرصت خواندن اتیکت‌اش را هم نداشتم تا نامش را بدانم، در حال حاضر کجاست و چه می‌کند. تنها خواستم به خاطر معرفی این کتاب و شریک کردن من در لذت خواندنش عمیقن از او تشکر کنم. و البته بگویم هر چند مرشد و مارگریتا کتاب خیلی خوبی ست، اما قطعن آخرین کتابی نخواهد بود که من می‌خوانم. هر چند مطمئن نیستم او هیچ‌گاه این نوشته را بخواند...
همین!
۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه
نیمکت
می پرسم: نظرت چیست کمی توی پارک قدم بزنیم؟ می گویی: خوب ست، برویم! دست های هم را می گیریم و قدم هامان را آرام و هماهنگ با هم برمی داریم. نا امیدانه فکر می کنیم شاید زمان هم با ما همگام شود و آرام تر این لحظات را به پیش برد. درخت ها از همیشه سبز ترند. انگار در تابستان بهار شده باشد. توی هوا نسیم خنکی می پیچد که به جای موهایم که در زیر روسری مدفونند، قلبم را نوازش میدهد.
نگاهم می کنی، سرم را پایین می اندازم. روی لبهایم لبخند است. گوشه ی پارک روی نیمکتی کوچک مینشینیم بالای سرمان درختهای بید مجنون ایستاده اند، با موهای افشانی که باد هرچه قدر بخواهد میتواند تکان تکانشان دهد و آنها هم هیچ نمی گویند. سرم را بالا میگیرم تا تو هم نگاهشان کنی. به جای درختها به من چشم می دوزی، می گویم: درختها را ببین! سرت را بالا می کنی و من می گویم: چه قدر خوبند! هم را نگاه می کنیم. تک تک سلولهایمان خنکای صبح را به درون خود میکشند و ما را از خوشی و آرامش سرشار می کنند. آفتاب را میشود آن روبرو دید، خورشید خانم قصه ها! دست می کشم بر دستانت و به سر انگشتانت خیره می شوم. روی زمین اینجا و آنجا کلاغ ها پرسه می زنند، می گویم: کلاغ ها را نگاه کن! نگاهشان می کنی با چشمان مهربانت.
شنیدن صدای تو در میان سکوت درختان دوست داشتنی، برایم لذت بخش ترین اتفاق دنیاست، شروع می کنی به حرف زدن، آنقدر توی امواج صدایت غرق می شوم که نتوانم تشخیص بدهم آن چه می گویی یک لطیفه راجع به یک کلاغ ست نه ترانه ایی آسمانی و شعری موزون. صدایت از همیشه لطیف ترست و نزدیک تر. ادای خانم کلاغه را در می آوری و من دلم میخواهد همان جا، همان لحظه در آغوش بگیرمت تا بدانی چه قدر دوستت می دارم. مسحور صدایت شده ام! لطیفه که تمام میشود، خیره به چهره ام میشوی تا ببینی که می خندم، اما من تنها همان لبخند آرام را بر چهره ام دارم. می گویی: میدانم اصلا خوب تعریفش نکردم! جواب می دهم: چرا! و سرم را می چسبانم به بازو و شانه ات.
آه، چه قدر دلم می خواست همین جا، در همین لحظه سه تایی باهم می ماندیم، من و تو و زمان. اما یکی از ما از طبیعتش جدا نشد و به رفتن ادامه داد و خوشبختانه آن یکی زمان بود، نه ما!
۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه
خبرنامه
جین گالاگر یکی از شخصیت‌های رمان ناتور دشت است که برای هولدن اهمیت ویژه‌ای دارد. این را قبلن هم می‌دانستید. من از او دعوت کردم در این وبلاگ بنویسد. این را هم الان دانستید. او بلاگر خوبی ست. این یکی را هم پس از خواندن پست‌هایش خواهید دانست.
مخلص کلام اینکه: هر کس من بلاگر اویم، زین پس جین نیز بلاگر اوست.
همین!
۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه
سرگذشت عجیب هولدن کالفیلد
عصر یک روز مزخرف پاییزی در یکی از محله‌های جنوبی تهران، محمد علی رمضان‌پور ملتمسانه برای یادگیری روش دو لایه کردن توپ پلاستیکی از اقصی نقاط بدن دوستش سعید آویزان بود. در‌‌ همان لحظه نویسنده‌ای در نیویورک پس از یک مشاجرهٔ لفظی با همسرش در کرافت پارک به خانه بازگشته بود. پشت میز تحریرش نشسته و در حالی که پک عمیقی به سیگارش می‌زد و عصبی به نظر می‌رسید، مشغول خلق شخصیت داستانی ناقص الخلقه‌اش «هولدن کالفیلد» بود. درست در‌‌ همان لحظه اسپرمی با یک کروموزوم Y متعلق به آقای «م» در تخمک همسرش خانم «ش» قرار گرفت.
نه ماه بعد...
هولدن کالفیلد به دنیا آمد.
پس از گذشت حدود بیست و یک سال از عصر آن روز مزخرف پاییزی، هولدن کالفیلد اینجا می‌نویسد. از زندگی و همهٔ متعلقاتش، و البته مرگ...
همین!