از کوچه که زدم بیرون مسیر درختهای نارنج پیاده رو رو پیش گرفتم و رفتم سمت آخرین دو تا درخت سر پیچ که سرشون رو تو سر هم کردن و پاتوق نزدیک خونه برای سیگار کشیدن ان. طبق معمول دائمن هم حواسم بود کسی نبیندم که یهو از سر پیچ چرخید اومد تو. هول شدم اومدم سیگار رو بندازم که گفت نندازش بابو. این "بابو" رو من هم بهش میگفتم، وقتی که هنوز همه چی جوری نشده بود که مجبور بشم بدون لهجه حرف بزنم و به "بابو" بگم "بابا".
اورکت سبز امریکایی ش رو پوشیده بود و ریشش رو هم طبق معمول سالهای خدمتش تو ارتش، شیش تیغه کرده بود. و این یعنی حالش خوب بود. مردد بین انداختن و پک زدن سیگار بودم. نگاه معمولی ای داشت، ولی من سختم بود جلوش سیگار بکشم. دستم رو بردم جیب پشتی شلوارم، کیف جیبی م رو درآوردم، باز کردم جلوش و یه نخ وینستون لایتی که بین کیف صاف صاف شده بود رو با انگشت نشون دادم؛ سیگار میکشی بابو؟ گفت ترک کرده. یادم اومد دو سه سال آخر نمیکشید.
گفت چقد عوض شدی. گفتم ولی تو از وقتی مُردی اصن عوض نشدی. و سعی کردم لحن ام جوری باشه که انگار کار اشتباهی کرده که مُرده. یه لبخند آرومی زد، منم چشامو تنگ کردم و یه پک عمیق به سیگار زدم و انداختم تو جوب. انگار که تازه دو ش افتاده باشه با همون لبخندش پرسید: سیگار میکشی؟ از گوشه ی سمت چپ لبم دود رو دادم بیرون و گفتم حالم زیاد خوب نیس. اينو هم جوری گفتم که همیشه دلم میخاست اگه بود بهش میگفتم. گفتن حال بدی به بابات، طوری که لازم نباشه توضیح بدی و فقط بگی حالم زیاد خوب نیس بابا.
گفت چقد عوض شدی. گفتم همه چی عوض شده. گفت دندونات زرد شده ممدلی. گفتم تو که زنده بودی خمیردندون ها فقط"جدید" بودن، حالا علاوه بر "آنتی باکتریال" بودن، بهت "اعتماد به نفس" هم میدن. گفت مواظب خودت و مامان و نعيم باش، من باید برم. نپرسیدم کجا. و باهام دست داد. دستاش مث همیشه گرم و زبر بود.
رفتم سر پیچ، به اولین تاکسی گفتم ستاد و سوار شدم. تو تاکسی دستی که گذاشته بودم تو دستش رو بو کردم، بوی سیگار میداد. بعد هر چی فکر کردم یادم نيومد به کسی گفته باشم دلم میخاست اسمم ممدلی باشه.
دلتنگ گذشته نمیشم، فقط اگر قرار باشه دلتنگ چیزی بشم، اون شب تابستونه که با نيما و نادر تو حیاط خوابیده بودیم، به آسمون نگاه میکردیم و راجع به هستی حرف میزدیم. بعد نيما گفت: معلم مون میگه زیاد به این چيزا فک نکنید، کافر میشید. بعد سه تایی پتو کشیدیم رو سرمون و خوابيدیم.
همین.
یه نقشه ی جهان خریدم و بالای تختم به دیوار اتاق زدم. اونقدری پایین زدم ش که دم دست باشه و لازم نباشه رو تخت کش بیام یا بلند شم. هر از گاهی که چشمم بهش میافته شروع میکنم به بازی کردن. دستم رو میزارم هر جای نقشه که میخام و حالا فرقی نمیکنه، با چشمای بسته یا باز میرم اونجا. تو خیابونهای نیویورک قدم میزنم، میرم پراگ، غنا، روسیه، دور دور تو امریکای جنوبی، آفریقا.
بازی خوبیه. تجربه ی من بهم نشون داده بازی کردن هام با همه چی به نتیجه میرسه.
باید از مغز استخوان ها
سخنی سرود
از دردِ مغزِ استخوان ها
-ابراهیم منصفی
می پرسم: نظرت چیست کمی توی پارک قدم بزنیم؟ می گویی: خوب ست، برویم! دست های هم را می گیریم و قدم هامان را آرام و هماهنگ با هم برمی داریم. نا امیدانه فکر می کنیم شاید زمان هم با ما همگام شود و آرام تر این لحظات را به پیش برد. درخت ها از همیشه سبز ترند. انگار در تابستان بهار شده باشد. توی هوا نسیم خنکی می پیچد که به جای موهایم که در زیر روسری مدفونند، قلبم را نوازش میدهد.